تبليغاتX
مولانا و هیتلر

فردا اگر ز راه نمی امد

من تا ابد کنار تو می اندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در افتاب عشق تو می خواندم

 

در پشت شیشه های اتاق تو

ان شب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

 

لغزیده بود در مه ایینه

تصویر ما شکسته و بی اهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من خمیده و قیری رنگ

 

رازی درون سینه من می سوخت

می خواستم با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه بوته هیچ نمی روید

 

ز انجا نگاه خسته من پر زد

اشفته گرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلایی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

 

دیدم اتاق در هم و مغشوش است

در پای من کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی من انجا

بر روی تختخواب تو افتاده

 

از خانه بلوری ماهیها

دیگر صدای اب نمی امد

فکر چه بود گربه پیر تو

کاو را به دیده خواب نمی امد

 

بار دگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماند به روی تو

 

انگه ستارگان سپید اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

امد به سوی صورت حیرانم

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط میلاد |


کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم 

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای ارزوهایم یکایک زرد می شد

افتاب دیدگانم سرد می شد

اسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

و ه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ امیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ... شهری اسمانی

در کنار قلب عاشق شعله می زد

در شرار اتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو اوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر لبهای خسته

پیش رویم:

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

اشوب تابستانی عشقی ناگهانی

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بد گمانی

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم...

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط میلاد |


 

كي بپرسد جز تو خسته و رنجور ترا

اي مسيح از پي پرسيدن رنجور بيا

 

دست خود بر سر رنجور بنه كه چوني

از گناهش بمينديش و به كين دست مخا

 

آنك خورشيد بلا بر سر او تيغ ز دست

گستران بر سر او سايه احسان و رضا

 

اين مقصر به دو صد رنج سزاور شدست

ليك زان لطف به جز عفو و كرم نيست سزا

 

آن دلي را كه به صد شير و شكر پروردي

مچشانش پس از آن هر نفسي زهر جفا

 

تا تو برداشته اي دل ز من و مسكن من

بند بشكست و درآمد سوي من سيل بلا

 

تو شفايي چو بيايي خوش و رو بنمايي

سپه رنج گريزند و نمايند قفا

 

به طبيبش چه حواله كني اي آب حيات

از همانجا كه رسد درد همانجاست دوا

 

همه عالم چو تنند و تو سرو جان همه

كي شود زنده تني كه سر او گشت جدا

 

اي تو سرچشمه حيوان و حيات همگان  

جوي ما خشك شدست آب از اين سو بگشا

 

جز ازين چند سخن در دل رنجور بماند

 تا نبيند رخ خوب تو نگويد به خدا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط سحر |


ای آفتـــاب سرکشــان بــا کهکشــان آمیختــــــی

مانند شیــــــر و انگیـــن بــــــا بندگان آمیختــــی

یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طرب

یـــا همچـــو باران کـــرم با خاکـــدان آمیختـــی

یـــا همچـــو عشق جـــان فدا در لاابالی مـاردی

با عقل پر حــرص شحیح خــرده دان آمیختــــی

ای آتش فـــروان روا در آب مسکن ســاختــــی

وی نرگس عالـــی نظر با ارغـــوان آمیختـــــی

چنــدان در آتش درشدی کتش در آتـــش درزدی

چنـــدان نشان جستی که تو با بی نشـان آمیختــی

ای سر الله الصمــد ای بازگشت نیــک و بـــــــد

پهلـــو تهی کــردی زخود بــــا پهلـــوان آمیختی

جان ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کســـــی

آیس شدنـــد و خسته دل خود ناگهـــــان آمیختـی

از جنس نبــود حیرتی بی جنس نبــــود الفتـــــی

تو این نه ای وآن نه ای بـــــا این و آن آمیختـــی

هــــردو جهان مهمان تو بنشسته گـــرد خوان تـو

صــد گونه نعمت ریختی بـــــا مهمـــــان آمیختی

آمیختی چندانک او خــود را نم دانــــد ز تــــــو

آری کجـــا دانــد چو تو با تن چـــو جان آمیختی

پیرا جوان کردی چو تو سر سبز این گلشن شدی

تیــرا به صیدی دررسی چــون بــا کمان آمیختی

ای دولت بخت همـــه دزدیده ای رخت همــــــه

چالاک رهـــزن آمدی بـــــــا کـــاروان آمختــی

چرخ و فلک ره میــرود تا تو رهش آمــوختــی

جـــان و جهان برهم می پرد تا باجهان آمیختــی

حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر میکشــد

گـــــردن چو قصابان مگــــر با گردران آمیختی

خوبان یوسف چهره را آموختــــی عاشق کشــی

و آن خار چون عقربت را بــا گلستان آمیختــــی

این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفــــا

رستی ز اجزای زمیــن با آسمـــــان آمیخـتــــی

از بام گــردون آمدی ای آب آب زنــــــدگــــــی

از بـــام ما جولان زدی با نــاودان آمیختــــــــی

شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر ســــرا

بر بام چابک میـــزنی بـــا پاسبــــــان آمیختـــی

اسرا این را مو به مو بی پرده حـــرفی بگـــــو

ای آنک حـــرف و لحن را اند بیــــان آمیختــی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط سحر |


در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد،
در سرود نرم رود،
خون گرم زندگی جوشيده بود
نوشخند مهر آب،
آبشار آفتاب،
در صفای دشت من کوشيده بود
شبنم آن دشت از پاکيزگی
گوييا خورشيد را نوشيده بود
روزگاران گشت و گشت
داغ بر دل دارم از اين سرگذشت …
ياد باد آن خوشنوا آواز دهقانان شاد،
ياد باد آن دلنشين آهنگ رود
ياد باد آن مهربانی های باد،
ياد باد آن روزگاران ياد باد
دشت با اندوه تلخ خويش تنها مانده است
زانهمه سرسبزی و شور و نشاط
سنگلاخی سرد بر جا مانده است
آسمان از ابر غم پوشيده است
چشمه سار لاله ها خوشيده است
جای گندمهای سبز، جای دهقانان شاد،
خارهای جانگزا جوشيده است!
بانگ بر می دارم از دل:
خون چکيد از شاخ گل، باغ و بهاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
سرد و سنگين کوه می گويد جواب
خاک خون نوشيده است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط سحر |


مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع ازین افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشو ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط میلاد |


داستان در باره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها اماده سازی. ماجرا جویی خود را اغاز کرد وولی از ان جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست . تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید . همه چیز سیاه بود . اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه با لا میرفت . چند قدم مانده به قله کوه.

پایش لیز خورد . و در حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس عظیم . همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد.

اکنون فکر می کرد مرگ چه قدر به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود.و در این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز ان که فریاد بکشد :

"خدایا کمکم کن"

ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد :

"از من چه می خواهی؟"

_ای خدا نجاتم بده !

_واقا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

_البته که باور دارم.

_اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.

بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....

و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

و شما ؟ چه قدر به طناب تان وابسته اید؟

ایا حاضرید ان را رها کنید؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید . هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است .

هرگز فکر نکنید که. مراقب شما نیست. به یاد داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط میلاد |


تنها ، و روي ساحل ،

مردي به راه مي گذرد. نزديک پاي او

دريا ، همه صدا

شب ، گيج در تلاطم امواج

باد هراس پيکر

رو مي کند به ساحل و در چشم هاي مرد

نقش خطر را پر رنگ مي کند ،

انگار

هي مي زند که : مرد ! کجا مي روي ، کجا ؟

و مرد مي رود به ره خويش

و باد سرگردان

هي مي زند دوباره : کجا مي روي ؟

و مرد مي رود . و باد همچنان . . .

امواج ، بي امان ،

از راه مي رسند

لبريز از غرور تهاجم

موجي پر از نهيب

ره مي کشد به ساحل و مي بلعد

يک سايه را که برده شب از پيکرش شکيب

دريا ، همه صدا  

شب ، گيج در تلاطم امواج

باد هراس پيکر

رو مي کند به ساحل و . . .

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر توسط سحر |


 سير نمي شوم زتو اي مه جان فزاي من     

                                              جور مکن جفا مکن نيست جفا سزاي من 

  

 با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم   

                                              چونکه تو سايه افکني بر سرم اي هماي من

 

 در شکنيد کوزه را پاره کنيد مشک را        

                                             جانب بحر مي روم پاک کنيد راه من


 آب حيات موج زد دوش ز صحن خانه ام   

                                              يوسف من فتاد دي همچو قمر به چاه من


 چند بزارد اين دلم واي دلم خراب دل     

                                              چند بنالد اين لبم پيش خيال شاه من  

 

 آن نفس اين زمين بود چرخ زنان چوآسمان 

                                             ذره به ذره رقص در نعره زنان که هاي من

 

 خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم    

                                              صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من


 سير نمي شوم زتو نيست جز اين گناه من       

                                              سير مشو ز رحمتم اي دو جهان پناه من

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط سحر |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط سحر |


این داستان از مثنویه چون زیاده هر بار یه قسمت شو می نویسم تا وقتی که تموم شه اینم قسمت اولش از دفتر اول مولانا بیته 248 تا 270

حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان

بود بقالی و وی را طوطی        خوش نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان       نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب ادمی ناطق بدی        در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از سوی دکان سویی گریخت       شیشه های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه اش      بر دکان بنشست فارغ خواجه اش

دید پر روغن دکان و جامه چرب         بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

زورکی چندی سخن کوتاه کرد            مرد بقال از ندامت اه کرد

ریش بر می کند و می گفت ای دریغ        کافتاب نعمتم شد زیر میغ

دست من بشکسته بودی آن زمان         که زدم من بر سر آن خوش زبان

هدیه ها می داد هر درویش را     تا بیابد نطق مرغ خویش را

بعد سه روز و سه شب حیران و زار         بر دکان بنشسته بد نومیدوار

می نمود آن مرغ را هر گون شگفت         تا که باشد کاندر اید او بگفت

جولقیی سر برهنه می گذشت           با سر بی مو چو پشت طاس و طشت

طوطی اندر گفت امد در زمان          بانگ بر درویش زد که هی فلان

از چه ای کل به کلان آمیختی          تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده امد خلق را            کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر       گر چه ماند در نیشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد         کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند            اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر          ما و ایشان بسته خوابیم و خور

این ندانستند ایشان از عمی           هست فرقی در میان بی منتها                                                                                                                            

هر دو گون زنبور خوردند از محل     لیک شد ز آن نیش و زین دیگر عسل

هر دو گون آهو گیا خوردند و اب       زین یکی سرگین شد و ز آن مشک ناب

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط میلاد |


اي توبه ام شکسته از تو کجا گريزم؟
اي در دلم نشسته از تو کجا گريزم؟

اي نور هر دو ديده بي تو چگونه بينم؟

  وي گردنم ببسته از تو کجا گريزم؟  

     تو نه چناني که منم       
     من نه چنانم که تويي        
      تو نه بر آني که منم      من نه بر آنم که تويي           
   من همه در حکم توام             تو همه در خون مني        
     گر مه و خورشيد شوم
       من کم از آنم که تويي       
                  با همه اي رشک پري 
        چون سوي من برگذري                   
باش ، چنين تيز مران   
           تا که بدانم که تويي  

             دوش گذشتي ز درم                     بوي نبردم ز تو من                          کرد خبر گوش مرا                جان و روانم که تويي           

            تو نه چناني که منم              
     من نه چنانم که تويي         
تو نه بر آني که منم   
          من نه بر آنم که تويي    

              من همه در حکم توام                تو همه در خون مني                 
         
  گر مه و خورشيد شوم        من کم از آنم که تويي              
    مستم و تو مست ز من             سهو و خطا جست ز من        
     من نرسم ، ليک بدان             هم تو رسانم که تويي         
    زين همه خاموش کنم             صبر و صبر نوش کنم         
   عذر گناهي که کنون         گفت زبانم که تويي       

         تو نه چناني که منم              
     من نه چنانم که تويي         
     تو نه بر آني که منم              من نه بر آنم که تويي        
        من همه در حکم توام                 تو همه در خون مني          
            گر مه و خورشيد شوم  
      من کم از آنم که تويي                 

    تو نه چناني که منم        
  من نه چنانم که تويي      

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط سحر |


  با تمام اشک هايم ...
  شرم تان باد ! اي خداوندان قدرت!
  بس کنيد!
  بس کنيد از اين همه ظلم و قساوت
  بس کنيد!
  اي نگهبانان آزادي!
  نگهداران صلح!
  اي جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون!
  سرب داغ است اين که مي باريد بر دل هاي مردم
  سرب داغ!
  موج خون است اين که ميرانيد بر آن
  کشتي خودکامگي را
  موج خون!
  گر نهه کوريد و نه کر.
  گر مسلسلهاي تان يک لحظه ساکت مي شوند
  بشنويد و بنگريد:
  بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است.
  کاندرين شب هاي وحشت سوگواري مي کنند.
  بشنويد اين بانگ فرزندان مادرمرده است
  کز ستمهاي شما هر گوشه زاري مي کنند

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط سحر |


 

من مرغ آتشم

می سوزم از شراره این عشق سر کشم.

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

آغاز می شود.

و من دوباره زندگیم را

آغاز می کننم پر باز میکنم.

پرواز می کنم.

 

 

پنداشتی

چون کوه کوه خامش دمسردم؟

بی درد سنگ ساکت بی دردم؟

_نی

قله ام

بلندترین قله غرور.

اینک درون سینه من التهابهاست.

هرگز گمان مبر

شد خاطرات تلخ فراموشم

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

                              _لیک

آتشفشان مرده خاموشم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط میلاد |


بعد ها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونهایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد و درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ ازافسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم ننهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط میلاد |


خدا بیامرزدش

برای شادی روحش یه فاته بخونید

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط میلاد |


دشتها آلودست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئید

در هوای عفن اوار پرستو

                                                 به چه کارت آید

فکر نان باید کرد

هوایی که در آن نفسی تازه نیم

گل گندم خوبست

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

                                                  علف هرزه کین پوشاندست

 

و در آبادی ویران شده دیگر نان نیست و

همه مردم شهر بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد ک چرا ایمان نیست

و زمانی است که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط میلاد |


این دود سیه فام که از بام وطن خاست

 از ماست که بر ماست

وین شعله که برآمد زچپ و راست

از ماست که برماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنم آتش ما در شکم ماست

از ماست که بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار ونحیف است

زین قوم شریف است

نه جرم زعیسی نه تعدی ز کلیسا ست

از ماست که بر ماست

گوییم که بیدار شدیم ! این چه خیالیست

بیداری ما چیست ؟

بیداری طفلی است که محتاج به لالاست

از ماست که بر ماست
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط میلاد |


   سلام  میخوام در مورد حزب نازی ها که من شنیدم می خواستن تو تهرانم یه همچین حزبی راه بندازن و من خودمم ازش خوشم میاد بگم

هیتلر در ۲۰ اوریل ۱۸۸۹ در شهری کوچک که بین مرز اتریش و المان بود  به اسمه براوانا  ام  این  بدنیا امد.  میگویند وی در ابتدا در وین یهودستیز شد هنگامی که یک جامعهٔ بزرگ مسیحی را در سر میپروراند شامل مسیحیان ارتدوکسی که از روسیه بخاطر برنامه‌های جدید میگریختند. وین بستر و شروع اندیشه‌های تبعیض آمیز مذهبی  در قرن نوزدهم بود. هیتلر احتمالاً تحت تأثیر نویسنده‌ها، نظریه پردازان و یهودستیزانی و بحث‌های سیاستمندارانی چون کارل لوگر (Karl Lueger)، موسس حزب جامعهٔ مسیحیان و شهردار وین قرار گرفته باشد. هیتلر در سال‌های اقامت خود در وین به عضویت یک گروه فعال ضد یهود در آمد. در آن زمان اغلب، اهالی وین مردم یهودی را تحقیر می‌کردند.  

پس از جنگ هیتلر در ارتش ماندگار شد، و وظیفه سرکوبی شورش سوسیالیست‌ها را به خصوص در مونیخ، به عهده گرفت، چون او در سال ۱۹۱۹به آنجا بازگشته بود.

در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مأمور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد؛ همان گروهی که سپس به حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان (حزب نازی) بدل شد.

در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. (این کودتا را با نام کودتای آبجوفروشی نیز می شناسند.)

نتیجه جنگ جهانی اول برای آلمان شکستی فاجعه بار بود. کشورهای پیروزمند در «عهدنامه ورسای» شرایطی بس خفت بار را به این کشور تحمیل کردند. هیتلر مانند بسیاری از هم نسلان خود، تسلیم آلمان را رد می‌کرد، شکست آلمان را نتیجه اتحاد یهودیان و کمونیست‌ها می‌دانست و خواهان جبران آن بود. هیتلر پس از جنگ در سی سالگی به فعالیت تشکیلاتی روی آورد و در سال ۱۹۱۹ به جریان فاشیستی حزب کارگری آلمان پیوست. در جریان فعالیت‌های تبلیغاتی استعداد بی نظیر خود را در ایراد سخنرانی‌های پرهیجان و تحریک آمیز نشان داد. او شعارهای ساده و تکراری را با لحنی تند و آتشین بیان می‌کرد و نفرت و کینه توزی را به جان هواداران می‌دمید.

در سال ۱۹۲۱ هیتلر و هواداران افراطی او جریانی به نام حزب ملی کارگران سوسیالیست آلمان با نام اختصاری (حزب نازی) تشکیل دادند. این حزب در سال ۱۹۲۳ در مونیخ دست به شورش مسلحانه زد. اقدام نازی‌ها به شکست انجامید، هیتلر دستگیر شد و نه ماه به زندان افتاد.

هیتلر مرام سیاسی خود را به روشنی در کتاب «نبرد من» تشریح کرده‌است. به عقیده او عناصر «بیگانه» یا «غیر آریایی» باید از میان ملت آلمان زدوده شود، تا پاکی و اصالت خون ژرمن تأمین گردد. ملت آلمان باید خود را برای سروری جهان آماده کند. نازی‌ها حق خود می‌دانند که برای رسیدن به این هدف از هر وسیله‌ای استفاده کنند و تمام اقوام و ملت‌های «پست و غیر اصیل» را از سر راه خود بردارند. ناسیونال سوسیالیسم بیان ایدئولوژیک ساده و در عین حال کاملی برای یک نظام تام گرا (توتالیتر) است، که سلطه مطلق و انحصاری شالوده آن است، با شعارهایی از قبیل: ملت واحد، رهبر واحد، ایدئولوژی واحد، حزب واحد. حزب نازی از سال ۱۹۲۵ سیاست تازه‌ای در پیش گرفت . هیتلر در نطق‌های آتشین خود وعده می‌داد که با تشکیل رایش سوم مردم آلمان به پیشرفت و بهروزی کامل دست خواهند یافت و تمام مشکلات جامعه حل خواهد شد. با شکست «رایش دوم» در جنگ جهانی اول، در آلمان «جمهوری وایمار» تشکیل شده بود، که در بحران غرقه بود. در جامعه‌ای که لایه‌های گسترده مردم با بی کاری و فقر روبرو بودند، سخنان هیتلر برای برخی جذابیت داشت.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط میلاد |


برانید برانید که تا باز نمانید

بدانید بدانید که در عین عیانید

بتازید بتازید که چالاک سوارید

بنازید بنازید که خوبان جهانید

چه دارید چه دارید که ان یار ندارد

بیارید بیارید درین گوش بخوانید

پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد؟

بگویید بگویید اگر مست شبانید

شرابی ست شرابی ست خدا را پنهانی

که دنیا و شما نیز ز یک جرعه انید

گشادهست گشادهست سرخابیه امروز

کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید

صلا گفت صلا گفت کنون فاق اصباح

سبک روح کند راح اگر ست و گرانید

رسیدند رسیدند رسولان نهانی

در ارید در ارید برونشان منشانید

دریغا دریغا که درین خانه نگنجند

که ایشان همه کانند و شما بند مکانید

مبادا مبادا که سر خویش بگیرید

که ایشان همه جانند و شما سخره نانید

بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن

نه نان بود که تن گشت اگر ادمیانند

زهی عشق زهی عشق که بس سخته کمانست

در ان دست و در ان شصت و شما تیر و کمانید

خموشید خموشید خموشانه بنوشید

بپوشید بپوشید شما گنج نهانید

به دیدار نهانید به اثار عیانید

پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید

در این بح در این بحر همه چیز بگنجد

مترسید مترسید گریبان مدرانید

دهان بست دهان بست از این شرح دل من

که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط میلاد |


 قصد جفاها نکني ور بکني با دل من 
                                                                             
وا دل من وا دل من وا دل وا دل من


 
قصد کني بر تن من شاد شود دشمن من
                                                                    
وانگه از آن خسته شود يا دل تو يا دل من


واله و شيدا دل من بي سر و بي پا دل من
                                                                   
وقت سحر ها دل من رفته به هر جا دل من


 مرده و زنده دل من گريه و خنده دل من
                                                                  
خواجه و بنده دل من از تو چو دريا دل من


قصد کني بر تن من شاد شود دشمن من
                                                                   
وانگه از آن خسته شود يا دل تو يا دل من


واله و مجنون دل من شيشه پر خون دل من
                                                                         
طايفه گردون دل من فوق ثريا دل من

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط سحر |


ای قوم به حج رفته کجائید ، کجائید ؟

معشوق همین جاست بیائید ، بیائید

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید ؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه ، هم خانه و هم کعبه شمائید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک باز ازین خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیف است ، نشانهاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی  بنمایید

یک دسته گل کو ، اگر آن باغ بدیدیت ؟

یک گوهر جان کو ، اگر از بحر خدایید؟

 

با این هه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط میلاد |